جعفر بن أبى إسحاق دارابى كشفى

576

تحفة الملوك ( فارسى )

عروج فرمود « 1 » . و ايضا فرموده‌اند كه « الحياء من الايمان و الايمان فى الجنة » « 2 » ؛ يعنى حيا از ايمان است و ايمان در بهشت است . پس معلوم است كه هركس كه حيا دارد ، در بهشت است . و ايضا فرموده‌اند كه « الحياء و الايمان مقرونان فى قرن فاذا ذهب احدهما تبعه صاحبه » « 3 » ؛ يعنى حيا و ايمان به‌هم بسته شده‌اند در يك ريسمان ، پس هر وقت كه رفت يكى از آن‌ها تابع مىشود او را در رفتن ، ديگرى كه صاحب و رفيق آن است . و فرمودند ايضا كه « لا ايمان لمن لا حياء له » « 4 » ؛ يعنى هيچ ايمان نمىباشد از براى كسى كه او را هيچ حيا نمىباشد . و سابقا دانسته شد كه همين عقل است كه تعبير از آن به ايمان نموده شده است . و از اين‌جا معلوم شد كه مضمونى كه در احاديث رسيده است كه حيا نصف ايمان است « 5 » نصف بودن او مر ايمان را از آن‌جا است كه ايمان مركّب است از علم و عمل ، و نصف آن‌كه علم است به حيا معلوم مىشود كه قوهء تميزيه است . و احتمال مىرود ايضا كه وجه آن اين باشد كه همان نصف عملى كه مركّب است از كردن طاعات و اجتناب نمودن از معاصى و سيئات ، و نصف آن‌كه اجتناب از معاصى و سيئات است به ملكه و قوّت حيائيه درست نموده مىشود . و از اين‌جا است كه فرموده‌اند ايضا كه « اذا لم تستح فاصنع ما شئت » « 6 » ؛ يعنى هرگاه كه حيا نكنى و درك قبايح ننمايى و نفست منقبض و منزجر از قبايح و فواحش نشود ، پس بكن هرچيزى را كه مىخواهى . و از اين‌جا است ايضا كه حيا و انفعال نفس از امر حسن و حق مذموم است و از آثار و خصايص جهل است و حقيقت آن ، اعور و احول بودن چشم باطن است و كج ديدن او مثل اعور بودن چشم ظاهر و كج و خلاف واقع ديدن آن . و از اين‌جا است كه خداوند در شأن خود فرموده است كه

--> ( 1 ) . اصول كافى ، ج 2 ، ص 10 و 11 . ( 2 ) . همان ، ص 106 ، ح 1 . ( 3 ) . همان ، ح 4 . ( 4 ) . همان ، ح 5 . ( 5 ) . اين حديث پيدا نشد ، ولى شايد مراد ، اين حديث باشد : « الحياء شعبة من الايمان » ، عوالى اللئالى ، ج 1 ، ص 59 ، رقم 90 ؛ احياء علوم ، ج 3 ، ص 320 و محجة البيضاء ، ج 6 ، ص 187 . ( 6 ) . صدوق ، امالى ، ص 412 ، باب 77 ، ح 1 ؛ عيون اخبار الرضا ، ج 2 ، ص 56 ، ح 207 و الخصال ، ج 1 ، ص 20 ، باب الواحد ، ح 69 ، با مقدارى اختلاف .